شمس الدين حافظ

75

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى )

جانم را به شما مىسپارم . [ جان من و جان شما ! ] 8 - يا رب ! اين مقصود كى حاصل مىشود كه دل‌آسوده به عشق ما ، با زلف پريشان شما همنشين و همداستان شود ؟ 9 - هنگامى كه بر ما گذر مىكنى ، دامن خود را از خاك و خون دور دار ؛ زيرا كه در راه عشق تو عاشقان بسيارى فدا شده‌اند و خونشان بر زمين ريخته شده است . 10 - حافظ دعا مىكند ، شما بشنو و آمين بگو [ دعاى حافظ اينست : ] اميدوارم كه لب لعل‌گون و شيرين شما نصيب ما شود ! 11 - اى باد صبا ، از جانب ما به ساكنان شهر يزد بگو : اى مردم بلندهمّتى كه سر ناسپاسان مانند گوى بازيچه‌ى چوگان شما باد [ يعنى : ناسپاسان شما خوار و زبون شوند . ] 12 - اگر چه ما از بارگاه شاه دور و از توفيق تقرّب به او بىبهره‌ايم ، اما از همّت بلند برخورداريم و بنده‌ى شاه شما و ستايشگر خودتان هستيم . 13 - اى پادشاه بلنداختر و نيك بخت ، شما را به خدا سوگند ، دعا كنيد كه من بتوانم به زيارت بارگاه شما بيايم و مانند ستارگان كه هر شب بوسه بر ايوان بلند شما مىزنند ، خاك بارگاه شما را ببوسم . [ مقصود از اين كه ستارگان بوسه بر خاك ايوان مىزنند ، بلندى كاخ ممدوح و سر به آسمان برافراشتگى آن است . ] 13 - نسيم بهشت مىدمد صبح و كِلّه بست سحاب * الصَّبوح الصَّبوح ، يا اصحاب ! مىچكد ژاله بر رخ لاله * المدام المدام ، يا احباب مىوزد از چمن نسيم بهشت * هان بنوشيد دم به دم مىِ ناب ! تختِ زُمْرُد زده‌ست گل به چمن * راح چون لعل آتشين درياب در ميخانه بسته‌اند دگر * افتَتِح يا مُفَتّح الابواب لب و دندانْت را حقوق نمك * هست بر جان و سينه‌هاى كباب